![]() عشق یعنی شکستن...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 جستجو
پیوندها
انجمن دانشجویان رودهن
میخوام بمونی عسل خسته ترین دختر دنیا(مروا) قدیمی ها فرشته غم(بهزاد) دل شکسته ها(نوید) هدی دوست(علی شهریاری عزیز) سارا(ابراهیم) ساربان(علیرضا) رابین هود دانلود برای همه من گناه کارنیستم :: قالب ساز :: RSS
|
آخرین حسرت
دل
![]() غافل از اینکه خودم تو لیست کسانی بودم که تو خط زده بودی تا به اون برسی... |+| نوشته شده توسط امیر حسین در چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت 23:32
عاشقی
اما حيف اين تازه اول يک زندگيست زندگي چيزيست شبيه يک حباب عشق آباديه زيبايي در سراب فاصله با آرزو هاي ما چه کرد کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد |+| نوشته شده توسط امیر حسین در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 0:46
دانشگاه استنفورد
مرد به آرامی گفت: « مایل هستیم رییس راببینیم .» منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهیم شد. » منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت:« شاید اگرچند دقیقه ای آنان را ببینید، بروند.» رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت. خانم به او گفت: « ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم ؛ بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم. » رییس یکه خورده بود. با غیظ گفت:« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود .» خانم به سرعت توضیح داد :« آه ، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم .» رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار نخ نما شده آن دو را برانداز کرد و گفت: « یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است.» خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست ازشرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: « آیا هزینه راه اندازی دانشگاه نیزهمین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟» شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم" لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی ایالت کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد ، دومین دانشگاه برتر دنیاست. |+| نوشته شده توسط امیر حسین در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 21:54
کوهنورد
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟ - خدايا نجاتم بده - آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم كه مي تواني - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد . فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين. |+| نوشته شده توسط امیر حسین در یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 10:21
اراده
اما اگر فقیر بمیرید شما اشتباه کرده اید. بیل گیتس |+| نوشته شده توسط امیر حسین در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 17:12
افسوس
و به یاد می آورد روزی را که میتوانست ولی نمیخواست. |+| نوشته شده توسط امیر حسین در یکشنبه 13 مرداد1387 ساعت 19:35
یکی بود یکی نبود
حالا که دوستم دارد من دوستش ندارم حالا فهمیدم چرا اول قصه ها میگویند یکی بود یکی نبود... |+| نوشته شده توسط امیر حسین در یکشنبه 13 مرداد1387 ساعت 19:32
سکوت
|+| نوشته شده توسط امیر حسین در پنجشنبه 10 مرداد1387 ساعت 15:19
قسمت
|+| نوشته شده توسط امیر حسین در پنجشنبه 10 مرداد1387 ساعت 11:49
سنگ
نمیداند دل کودک را بشکند یا قناری... |+| نوشته شده توسط امیر حسین در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 22:46
آدمک
آدمک مرگ همینجاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند |+| نوشته شده توسط امیر حسین در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 9:30
دو کاج
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد یکی از کاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم دور شو، دست از سرم بردار من کجا طافت تو را دارم بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او سیمها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جوئی تا که بینند عیب کار از چیست سیمبانان پی مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند |+| نوشته شده توسط امیر حسین در شنبه 22 تیر1387 ساعت 17:45
زندگی
در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست زندگی آب روانی است روان میگذرد آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد.... |+| نوشته شده توسط امیر حسین در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 21:47
دوست...
|+| نوشته شده توسط امیر حسین در شنبه 15 تیر1387 ساعت 19:30
|